تنهای شب

خدایا در دنیایی که قلب انسانها منجمد شده دلم برای جهنمت تنگ شده است...

پست ثابت...

دیشب از دفتر عمرم صفحاتی خواندم تا به نام تو رسیدم لحظاتی ماندم

همه دفتر عمرم ورقی بیش نبود

همه در دفتر من حسرت دیدار تو بود...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1391ساعت 14:25  توسط پارسا  | 

بدون شرح...

اگر میدانستی برای دو دقیقه شنیدن صدایت چه ها میکنم خودت که هیچ دقیقه ها هم شرمنده میشدند...
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم دی 1393ساعت 21:35  توسط پارسا  | 

خستگی...

خدایا میشه سرمو بذارم رو پاهات...

 

دست بکشی رو سرم و چشامو ببندم آروم بخوابم...

 

فقط یه چیزی تا خوابم نبرده بگم...

 

خیلی خسته أم بیدارم نکن...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 22:8  توسط پارسا  | 

دلتنگی...

دلم میخواهد …

 

چند وقــتی کرکره دلمو بکشم پاییـــن …

 

یه پارچـــه سیـاه بزنم درش و بنـویسم:

 

کسی نمـــــــرده فقط دلـــــــــم گرفتــــــه…!

+ نوشته شده در  جمعه دهم مرداد 1393ساعت 14:3  توسط پارسا  | 

...

 

درد دارد کسی تنهایت بگذارد که به جرم

با او بودن همه تنهایت گذاشته اند. . .

 

 

نقاش خوبی نیستم ولی تمام لحظه های بی تو بودن را

"درد" کشیدم. . .

 

 

سخت است اما این روزها از بغض گلو درد میگیرم

همه می گویند لباس گرم بپوش. . .

 

 

نقش فرهاد کوهکن را بازی می کنم

دیگر کوهی نمانده

دارم جان می کنم. . .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 22:5  توسط پارسا  | 

 

 

نگاهت کافیست

تا دوباره در هوای آمدنت بمیرم

تو همیشه دعوتی

راس ساعت دلتنگی...

 

 

خدایا همه از تو می خواهند بدهی

ولی

من از تو میخواهم بگیری

این زندگی اجباری بدون

"او"را...

 

 

 

  دیگر چشمانم نمی بیند

سوزن را نخ کن

تا از نبودنت

آسمان را به زمین بدوزم...

 

 

 

"دل" تنگ که می شوم

پنبه به گوش هایم فرو می برم

تا نشنوم صدای ضجه های "دلم" را...

 

 

 

 

 در نگاهم یک غروب تلخ بود

سرنوشتم کوچه های درد بود

از تمام باغ های سبز شهر

قسمت من

برگ های زرد بود...

 

 

جا برای من گنجشک زیاد است!

ولی

به درختان خیابان تو عادت دارم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1392ساعت 12:27  توسط پارسا  | 

...

سیگاریم کرد با رفتنش...

آنکه با قلیان کشیدنم مخالف بود...

..........

گاهی آنقدر دلتنگ یک نفر می شوی

که اگر

خودش بفهمد

از نبودنش خجالت می کشد...

..........

انگار پنجشنبه به دنیا آمده ام

"دل" به هر چیز که می بندم

باید"فاتحه" اش را بخوانم...

..........

"درد" هایم در آغوشی مداوا شد

که نمی دانستم

وقتی ندارمش...

بزرگترین "درد" است...

..........

کاش ماه همیشه پشت ابر بماند

نمی خواهم بدانم

"شب مهتاب"

بی من چه می کند...

..........

گاهی ابر همه دغدغه اش باریدن نیست

گاهی از غصه تنها شدنش می گرید...

..........

امروز هم با بی تو بودن گذشت

خوش به حال یادم

که همیشه با توست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1392ساعت 11:54  توسط پارسا  | 

با سلام

امیدوارم تو وبم بهتون خوش بگذره

محض اطلاع بیشتر میگم

ارغوان آبجیمه که اینقدر دوسش دارم همون که تو دوره مریضیم از همه بیشتر برام غصه خورد

محض اطلاع گفتماااااا...

یا حق...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1392ساعت 11:35  توسط پارسا  | 

...

یک طرفه بودن همه چیز را داغون می کند

از خیابانش گرفته

تا احساساتش...

 

دست های تو که مال من باشد...

هیچکس...

مرا...

دست کم نخواهد گرفت...

 

بچه که بودیم

بستنیمون رو گاز می زدند

غوغا به پا میکردیم

چه بیهوده بزرگ شدیم

روحمان را گاز می زنند

اما

فقط لبخند می زنیم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1392ساعت 10:47  توسط پارسا  | 

گاهی...

گاهی وقتا دوست دارم

کفشامو لنگه به لنگه بپوشم

ببینم کسی حواسش به من هست؟!...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1392ساعت 19:17  توسط پارسا  | 

سردی حوصله...

  

حوصله ام برفی است

با یک عالمه قندیل دلتنگی از گوشه ی دلم آویزان

آهای کافیست

کمی "ها" کنید که آب شوم...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت 9:9  توسط پارسا  | 

هوا دو نفره است و نیستی...

من کوچه ها را بالا و پایین میکنم

برای دهن کجی به آسمان...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 8:30  توسط پارسا  | 

درد...

اگر بازیگر زندگی خود نباشی

بازیچه آن میشوی

و این یعنی درد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392ساعت 10:54  توسط پارسا  | 

سنگ تمام...

آدمها برای هم سنگ تمام می گذارند

اما نه وقتی که در کنارشان هستی.نه...

آنجا که در میان خاک خوابیدی

سنگ تمام می گذارند و....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1392ساعت 11:9  توسط پارسا  | 

تنها...

صندلی کنار صندلی ام بگذار

همنشینی با تو یعنی

تعطیلی رسمی تمام دردها...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1392ساعت 11:9  توسط پارسا  | 

...

چه تلخ است

علاقه ای که عادت شود

عادتی که باور شود

باوری که خاطره شود

و خاطره ای که درد شود...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1392ساعت 10:5  توسط پارسا  | 

درد...

درد دارد

وقتی من عاشقانه هایم را

می نویسم

دیگران یاد عشقشان می افتند

اما تو بیخیالی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392ساعت 19:36  توسط پارسا  | 

روزگار...

روزگار ما نگاری داشتیم

این چنین خوار نبودیم اعتباری داشتیم

ای که در فصل خزان دیدی مرا با پشت خار

این زمستان را نبین ما هم بهاری داشتیم...

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1392ساعت 10:47  توسط پارسا  | 

نگاه باران...

نگاه ساکت باران به روی صورتم می لغزد

ولی یاران نمی دانند که من دریایی از دردم

به ظاهر گرچه میخندم ولی

اندر سکوت تلخ میمیرم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1392ساعت 11:0  توسط پارسا  | 

...

وقت اذان زیر باران وقتی کسی دلش بشکنه

وقت اذان زیر باران دعا میکنم که دلت هیچوقت نشکنه...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1392ساعت 10:48  توسط پارسا  | 

تو...

این شب ها روز ها کم توقع شده ام

فقط یک حرف دارم

<تو>...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1392ساعت 11:57  توسط پارسا  | 

سخته...

چقد سخته که چشمات رنگ غم باشه

ولی ظاهر پر از خنده

چقد سخته که عشقت آسمون باشه

ولی آسون بگن چنده

چقد سخته کلامت ساده پرپر شه

نتونی ناجیش باشی

چقد سخته که رفتن راه آخر شه

نتونی راهیش باشی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392ساعت 19:34  توسط پارسا  | 

خیانت...

دیگر الکل هم آرامم نمیکند

تا فهمید مرهم درد است

خیانت کرد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت 19:34  توسط پارسا  | 

خنده های ما...

بالاخره خنده های یک نفر باید یک چیز را آب کند...


یا خنده های تو قند را...


یا خنده های من غم را...



+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 23:54  توسط پارسا  | 

ساحل غم...

بی تو چه کنم

رفتنت موج غریبی است که دل می شکند...

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1392ساعت 16:32  توسط پارسا  | 

تنهایی...

نوازشم کن نترس تنهایی ام واگیر ندارد


کنار دنیایم بمان اگر نباشی دلم که هیچ دنیا هم تنگ می شود...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1392ساعت 15:35  توسط پارسا  | 

کجایی سهراب...

تو کجایی سهراب؟؟

آب را گل کردند،چشمها را بستند و

چه با دل کردند

صبر کن ای سهراب!

گفته بودی 

قایقی خواهی ساخت دور خواهم شد

از این خاک غریب

قایقت جا داردهم؟!

من هم از همهمه اهل زمین دلگیرم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 16:45  توسط پارسا  | 

بی کسی...

دوستی ها کمرنگ بی کسی ها پیداست

راست گفتی سهراب آدم اینجا تنهاست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 15:45  توسط پارسا  | 

وفای غم...


در خواب ناز بودم شبی


دیدم کسی در می زند


در را گشودم روی او


دیدم غم است در می زند


ای دوستان بی وفا


از غم بیاموزید وفا


غم با همه بیگانگی


هر شب به من سر می زند



+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392ساعت 23:24  توسط پارسا  | 

کاشکی...

کاشکی گاهی وقتا خدا از پشت اون ابرها

میومد بیرون و گوشم رو محکم می گرفت و دادا می زد

که آهای!!!بگیر بشین سر جات اینقد غر نزن  همینی که هست!

بعدا یه چشمک می زد و آروم توی گوشم می گفت

همه چی درست میشه غصه نخور!

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1392ساعت 12:57  توسط پارسا  | 

مطالب قدیمی‌تر